تبليغاتX
باقیمانده های یک زن

خوب گاهی اوقات که عاقل میشم ؛ ياد ميگرم كه درك كنم آرامشي كه از زندگي انتظار دارم زياد هم دور از دسترس نيست ؛

همين كه وقتي داري از سر كار بر مي گردي خونه ؛‌خواهر كوچيكه دعوتت كنه خونش ؛ همين كه توي راه دو بسته پفك چي توز موتوري با يه اورنجيناي بزرگ بخري ؛ بعدش دوتايي لم بدين روي مبل روبروي تلويزيون و از شبكه مسايا ديد بزنين توي عروسي هاي مجلل اين عربهاي پولدار و در مورد سر و شكل عروس و داماد نظر بدين ؛‌ آخر شب هم واسه خودتون الا اي آهوي وحشي كجايي ِ فرامرز اصلانی گوش بدین و یاد روزهای دبیرستان تازه بشه که یادش بخیر اون موقع ها صبح به صبح تا این آهنگ رو گوش نمی کردیم مدرسه نمی رفتیم ؛

همينا يعني آرامش ؛‌ يعني خوشبختي .....

يادم باشه قدر اين لحظه هاي باهم بودنمون رو بدونم ....

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 14:58 | لینک  | 

پریشب با شوهر خواهرم ماشین رو بردیم به یه صافکار نشون دادیم و گذاشتیم واسه تعمیر . دیشب از سر کار که برگشتم توی مسیر رفتم ماشین رو هم گرفتم . خرجش بیشتر از اونی شد که فکرش رو می کردم . نزدیک به ۱۵۰ تومن خرج برداشت .

ایکاش این پول رو از اول داده بودم واسه بیمه بدنه ! الان انقدر دلم نمی سوخت حداقل .

اونوقت توی راه که داشتم میومدم یه دفعه چشمم افتاد به یه پیتزا فروشی کوچیکی که چند ماه قبل رفته بودم و اونجا چیپس و پنیر خورده بودم . اصلا دیگه فرمون ماشین دست من نبود که !!! خودش زد بغل و منو پیاده کرد که الا و بلا برو چیپس و پنیر بخر واسه خودت . جای شما خالی رفتم خریدم و توی راه برگشت بوی خوشش توی ماشین پیچیده بود و همچین داشت منو مدهوش می کرد که بیا و ببین .

فقط از بدشانسی من خوردم توی یه ترافیکی که مسیر یه ربعی رو ۴۵ دقیقه طول کشید تا برسم خونه و چیپس و پنیرم با خیال راحت واسه خودش خمیر شد . البته نه اینکه فکر کنین حالا چون خمیر شده من نخوردمش ها ! رسیدم خونه هر غر غر کردم و خوردمش . آخرشم جعبه خالیشو انداختم تو سطل

 

اینا رو تعریف کردم که پیش همه اعتراف کرده باشم که با وجود ۱۰ کیلو اضافه وزن !!! و تصمیم جدی  که واسه رژیم گرفتن دارم (آیکون بخواب بابا!!! )؛‌اگه همينطوري مصمم ادامه بدم تا ۲ ماه ديگه مانكن ميشم به اميد خدا ( آيكون به همين خيال باش )

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 11:31 | لینک  | 

مدتهاست انبوه تصمیماتی که می گیرم و بهشون عمل نمی کنم روحم رو آزار میده .

سالهاست تصمیم گرفتم صبحها قبل از اینکه بیام سر کار روی تختم رو مرتب کنم ؛

خيلي وقته تصميم گرفتم از نخ دندون به صورت جدي استفاده كنم

هر شب تمرين هاي موسيقي ام رو انجام بدم

ليست شماره تلفن هاي موبايلم رو مرتب كنم

كمد كتابهام رو سر و ساموني بدم

تمام خرجهايي كه ميكنم رو يه جا يادداشت كنم

سه هفته ست كه تصميم دارم ماشين رو بشورم

از اين نوار بهداشتي هاي روزانه بخرم واسه خودم

به خواهرم كه اندازه بز از كامپيوتر سر در نمياره يه چيزايي ياد بدم كه كمتر آبروش بره

بگردم CD هاي عكس هاي چند سال گذشته رو پيدا كنم و همش رو يه جا رايت كنم كه از بين نره يه وقت

شبها لباس خواب بپوشم

يه آباژور بخرم كه بعد از كتاب خوندن تو رختخواب مجبور نباشم واسه خاموش كردن مهتابي از جام پاشم

..........

 

از اين كارهاي خورده ريز زياد درام واسه انجام دادن . ولي خدا همه چيز به من داده بجز اراده !

زندگيم محدود شده به : كار+خواب+غذا +دلنوازان + شمس العماره !!!!!!!

از اين دوتاي آخري واقعا متنفرم ؛‌ ولي چاره ندارم ؛ مي فهمي ؟ مجبورم ،‌مجبور !!!!!!


 

بي ربط : هميشه بزرگترها هستن كه ميرن به طرف بچه هاي كوچك و مي بوسنشون . اگه بچه كوچك و عزيزي توي خانواده داريد يه كاري كنين كه يه بار اون بياد به طرف شما و ببوستتون !

نميدونيد چه حس شيرين و دلپذيريه .

ديروز عصر وقتي از سر كار رسيدم خونه اونقدر خسته بودم كه همينطوري با شلوار جين خوابم برد (من كلا بجز پيژامه با هيچي نمي خوابم !) . خواهر زاده ام اومد توي اتاق دو سه بار صدام كرد ؛‌ خواب و بيدار بودم و جوابش رو ندادم ؛ بعد با اون جثه كوچيكش دو سه بار خودش رو از تخت كشيد بالا و لپم رو بوسيد ؛ بعد لامپ رو خاموش كرد و رفت بيرون و در رو بست .

هنوز وقتي كارش يادم مياد دلم قيژژژژژژ ميره واسش!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 9:11 | لینک  | 

 

 

به من بگو بي وفا ؛‌ حالا يار كه هستي ؟

خزان عمرم رسيد ؛‌ نوبهار كه هستي ......

 


 

البته بعيد مي دونم نوبهار كسي شده باشي ؛‌ انقدر هم عرضه داشتي كمتر دلم مي سوخت !

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 7:33 | لینک  | 

خیلی جالبه ؛ اين همه راه از خونه تا محل كارم رو اومدم ؛‌از ترافيك هاي وحشتناك و رانندگي وحشتناكتر مردم توي اتوبان گذشتم و خودم توي دلم خودم رو تحسين كردم كه بابا دست فرمون !!!!!!

اونوقت درست وقتي رسيدم جلوي در شركت ؛‌ موقع پارك كردن ؛‌اونم توي يه جاي فوق العاده خلوت و وسيع ؛‌ماشين رو از عقب كوبيدم به تير چراغ برق ؛ اونقدر محكم كه سپر شكست و صندوق رفت تو و يكم هم رنگش ريخت !

واقعا كه من نابغه ام به خدا !

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 7:31 | لینک  | 

" عشق " ؛ اينرسي عجيبي داره . آدم اگر واقعا يكبار دوست داشتن رو به معناي واقعي تجربه كرده باشه مدام تمايل داره اين حالت رو حفظ كنه ؛‌ حتي اگر بدونه كه اون عشق رو از دست داده ؛‌باز هم دوست داره اين رو باور نكنه و با يه جوري شرايط قبلي رو براي خودش بازسازي كنه .

اين روزها ميتونن براي هر دختري كه به جاي من باشه ؛ روزهاي خوب و طلايي به شمار بيان . از لحاظ ارتباطات با افراد در سطح خوبي هستم ؛‌ شرايط كاري نرمالي دارم و خانواده ام در آرامش هستن .

مشكلي نيست كه واقعا برام ايجاد دردسر كنه ؛‌ جديدا آدمهاي زيادي هم توي زندگيم پيدا شدن كه همگي شرايط خوبي دارن و براي ازدواج موارد ايده آلي به نظر ميان .

فقط من تمايل وحشتناكي به حفظ خاطراتم با كسي دارم كه روزهاي خوبي برام ساخته بود .

خوب ميدونم اين روزها مي گذرن و يه آدم عاقل بايد روي فرصتهاش تمركز كنه و از دستشون نده ؛‌ولي هميشه دانستن ؛ ‌توانستن نيست . اين هم يكي از مواردش ...

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 7:53 | لینک  | 

خیانت انواع بسیار متفاوتی داره . از نوع زن به شوهر ، شوهر به زن ؛‌ رفيق به رفيق ،‌شريك به شريك و ... . بعضي خيانتها رو آدم مي تونه تحمل كنه . گاهي آدم حتي انتظار خيانت رو از بعضي افراد داره .

اما امان از وقتي كه از كسي خيانت ببيني كه انتظارش رو ازش نداشتي .

 

سحر از دوستاي دوران دبيرستانم بود . دختري تقريبا زيبا و بسيار شاد و اجتماعي .با حضورش توي هر جمعي مي تونست فضا رو مفرح كنه . خانواده خوب و اصيلي هم داشت .

ماجرا از اينجا شروع شد كه سحر مادرش رو از دست داد . اين اتفاق براش ضربه بزرگي بود . ولي با حضور ۳ تا خواهر بزرگتر ؛ خوب تونست با اين جريان كنار بياد . همه خواهر و برادرهاش ازدواج كرده بودن و سحر با پدرش زندگي مي كرد . كمتر از يكسال از مرگ مادرش گذشته بود كه با پسري هم سن و سال خودش به اسم اميد آشنا شد . ارتباط خوبي داشتن و سحر خيلي دوستش داشت . بعد از يه مدت به قصد ازدواج رابطه شون جدي تر شد .

اغلب قرار هاي ملاقاتشون رو روزها و توي خونه يكي از خواهر هاي سحر ميذاشتن . خواهري كه ۱۴-۱۵ سال از سحر بزرگتر بود و دوتا بچه داشت .

ميترا (خواهر سحر ) ؛‌مي بايست نقش مادر رو براي اون بازي مي كرد . نمي دونم چي شد كه بعد از يه مدت كه از اين قرارها گذشت ؛‌سحر متوجه رابطه اي غير معقول بين اميد و ميترا شد و يك روز هم كه سرزده به خونه ميترا رفته بود اونها رو با هم ديد .

بعد از اين ماجرا ؛‌سحر چند بار اقدام به خودكشي كرد كه خوشبختانه موفق نبود . ولي با گذشت مدت زمان طولاني از اين ماجرا ؛‌هنوز هم سحر يه دختر عادي نيست . هر كسي كه يكبار ببيندش متوجه ميشه كه اين دختر مشكل عصبي داره و اصلا نرمال نيست .

ميخوام بگم شايد اين از بدترين انواع خيانت باشه : خيانت خواهر به خواهر ؛‌هم خون به هم خون .

 

 

بغض كردم . ديگه نمي خوام راجع به سحر بنويسم ..... نوشتن اين جريان ؛‌عمق وقاحتش رو بيشتر در نظرم جلوه داده  . براي سحر دعا كنيد .

براي تمام كساني كه احتياج دارن چيزي و يا اتفاق يا كسي رو فراموش كنن دعا كنيم ؛ فراموشي بزرگترين نعمتيه كه بعد از يه مصيبت داريم .....


ديشب خوابت رو ديدم .....

ميگن توي خواب همه چيز اغراق شده احساس ميشه .

ديشب توي خوابم ؛‌يه خوشي اغراق شده از آغوشت داشتم . حيف كه خواب بود ........

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 15:28 | لینک  | 

من هیچوقت آدمی نبودم که بتونم سر این کلاسهای مشاوره و روانشناسی و گروه درمانی و اینطور چیزها بشینم .

کلا یه حساسیت عجیبی دارم نسبت به این مقوله ؛‌نميخوام اين كلاسها و جلسات رو زير سوال ببرم و يا بگم خوب هستن يا نه ؛‌اين فقط نظر شخصي منه .

كلا خوشم نمياد از اينكه يه عده آدم هستن كه ميخوان شخصيت و هويت يه عده آدم ديگه رو از بيخ و بن عوض كنن و مثلا براشون زندگي خوبي درست كنن .

كه اونا ياد بگيرن كه چجوري با مشكلات مقابله كنن و با ديگران رفتار كنن و از اين حرفها .

به نظرم كسي كه حداقل ۲۶-۲۷ سال سن داره ؛‌حتما به نسبت اتفاقات و روند زندگيش و اين قبيل مسائل ؛‌به يه مرحله اي از رشد شخصيتي رسيده و حالا نبايد به همين راحتي راضي بشه كه ديگران براي زندگيش نسخه بپيچن و اخلاق و كردارش رو عوض كنن .

دوستي دارم كه به نظرم آدم با تجربه و درستيه . نمي دونم چرا چند وقتيه كه جذب اين كلاسهاي گروه درماني شده . نمي تونيد تصور كنيد از وقتي ميره از اين كلاسها من چقدر ازش فاصله گرفتم . ار اينكه تبديل شده به آدمي كه مدام در حال بلغور كردن تئوري هاي روانشناسانه هستن و خيلي هم خودش رو قبول داره و مدام سعي ميكنه من رو راضي كنه باهاش توي اين جلسات شركت كنم دارم ديوونه ميشم .

چقدر خوب بود اگه آدمها ياد مي گرفتن كه اگر از چيزي در رفتار كسي خوششون نمياد ؛ دليلي نداره كه سعي كنن اون آدم رو عوض كنن . اگه واقعا به هر دليلي طرف رو دوست دارن ؛‌بايد ياد بگيرن همونطوري كه هست بپذيرنش . اگر هم خوششون نمياد كه مي تونن باهاش قطع رابطه كنن.

به همين راحتي ! *


البته هر قطع رابطه اي هم به راحتي ها نيست ها ! شما جدي نگيرين . 

 

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 14:2 | لینک  | 

خوب همینه دیگه ؛ وقتي قبول كني كه به جاي يه جاي درست و حسابي و آبرومند ؛‌ بري وسط يه محيط صنعتي كه تعداد پرسنل آقاش دهها بلكم صدها برابر خانومهاشه كار كني همين ميشه .

مجبوري بري توي رستوران ؛‌قسمت خانومها بشيني و از گرسنگي چشمات در بياد ؛‌اونوقت اونور پارتيشن ها ملت كرور كرور برن غذا بگيرن و بخورن ؛‌ بعد كارگر احمق رستوران يادش بره براي تو يه نفر غذا بياره .

اينجوري ميشه كه قهر ميكني و برميگردي توي اتاقت از گرسنگي و خشم دلت مي خواد ديوارهاي اتاق رو سر خودت خراب كني .

اينطورياست الان حال من!

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 12:52 | لینک  | 

این نیز بگذرد ....


دارم فراموش می کنم انگار . خیلی دارم روی خودم کار می کنم این روزها . روی ذهن و طرز فکرم .


یه تار خریدم . از وقتی بردمش توی خونه احساس می کنم سه تارم باهام قهر کرده . دیگه صدای همیشگی رو نداره ....

بعد از این همه سال سه تار دست گرفتن ؛‌ احساس خوبي ندارم وقتي اين ساز جديد رو دست مي گيرم

نوشته شده توسط یک زن در ساعت 9:42 | لینک  |